یانون

گاه‌نوشته‌های یا.نون

یانون

گاه‌نوشته‌های یا.نون

‏- میرزا! مثل همسایه روی در، «انی ارید اماناً یابن فاطمه» بزنیم! من می‌ترسم!
+ بانو! نمی‌گویم نزنی؛ اما قبل‌ش روی دریچه قلب نزده باشی چه سود؟!
- نمی‌فهمم میرزا!؟
+ قلب‌ت امن نشود، جسم‌ت را ایمن کنی؟
- خیالم از جسم‌م راحت می‌شود!
+ قلب‌ت را پر کنند، دیگر ماندن را چه سود؟!

Displaying میرزا و بانو - ‏- میرز...


کرونا این روزها نفس همه را گرفته است! برخی‌ها را روی تخت بیمارستان و برخی را تا گلوگاه ترس و در دل قرنطینه‌های خانه‌گی...
کرونا دارد با لایه‌های مختلف جامعه ما کنش می‌کند. مدارس و دانش‌گاه‌ها و ادارات را به تعطیلی کشانده، دید و بازدید و دورهمی‌ها را محدود کرده‌، حتی مناسک اجتماعی مقدس را کم‌رنگ کرده... خلاصه پیر و جوان، زن و مرد، مذهبی و غیرمذهبی، موافق و مخالف همه را به چالش کشانده است. بله کرونا ویروس است و در عین وحدانیت ناب، به وظیفه، این رنگ‌ها را نمی‌شناسد. حتی ایران و غیر ایران نمی‌شناسد که حالا ضدانقلاب از خودباخته و سودازده هم بتواند روی موج آن سوار بشود؛ هر قدر هم که تلاش کنند.
کرونا یک بحران جهانی شده و کم‌تر کشوری است که درگیرش نباشد؛ هرچند همه صادقانه مانند ایران ابعاد حادثه را فاش نکنند.
اما کرونا -که سازمان‌های جهانی برای حذف بار فرهنگی خاص آن، نام علمی کووید۱۹ را به نام چینی‌ش ترجیح داده‌اند- واقعا این طور که داریم عرصه را به آن می‌بازیم خطرناک است؟
کرونا یک کنشی با «خودی» ما در واحد «فرد» دارد و یک کنشی با «خودی» ما در واحد «جمع»!
او دقیقا می‌داند با فرد و جمع ما چه کند! اما ما هم متوجه هستیم که در این دو واحد چه باید بکنیم؟ من فکر می‌کنم این میان خلط این دو عرصه دارد کار دست ما می‌دهد:


کودکان غزه شعر مشهور «موطنی» را به سرود می‌خوانند. سرود «موطنی» مدتی سرود ملی فلسطین و چند سالی نیز پس از سقوط صدام سرود ملی عراق بود.
این کودکان در این تقریر خاص، فوق‌العاده پر احساس این ترانه را می‌خوانند... یک جور صدا که انگار از پس چندین قرن تاریخ دارد به گوش می‌رسد.

 

 

برای ان‌ها که عربی کم‌تر متوجه می‌شوند، پیگیری متن ترانه هم خالی از لطف نیست...

امروز خیلی زود تمام می‌شود. هیچ روزی نمی‌ماند؛ اما از هر روز یک چیزهایی در زندگی ما ته‌نشین می‌شود. آن چیزی که از این انتخابات ته‌نشین می‌شود به‌نظرم مهم‌تر از نتیجه انتخابات است.
یک تلقی عجیبی در این انتخابات بود که با وجود آن که اصلا قابل دفاع نیست، اما ریشه در ساخت فرهنگی و اجتماعی ما دارد.
ما کلا پیروزی یا شکست سیاسی را نه پیروزی و شکست واقعی خودمان، آرمان‌مان یا فکر و اندیشه‌مان که نوعی پیروزی یا شکست آب‌روی سیاسی می‌دانیم.
حتی در زندگی فردی هم خیلی‌ها صورت با سیلی سرخ می‌کنند ولی نمی‌گذارند واقعیت چالش‌های اقتصادی‌شان را بقیه ببینند که البته به آن عزت نفس می‌گوییم و به حق از آن دفاع هم می‌کنیم. در نوع غیرقابل دفا‌ع‌ش با پدیده‌هایی مواجه هستیم که در عین معطل ماندن خیلی واجب‌ها، برای یک مهمانی یا کور کردن چشم یک رقیب خانوادگی حاضرند هزینه‌های گسترده‌ای در امور غیرمهم و بدون اولویت داشته باشند....
این‌ها یک ساخت اجتماعی‌ست که «تلقی از واقعیت» را بر «واقعیت» ترجیح می‌دهد و برای آن سهم مهم‌تری در محاسبات خود درنظر می‌گیرد. به نظرم تاثیر «عصر رسانه» هم هست. در کنش ناصواب رسانه با واقعیت «تلقی از واقع» بر «واقع» پیروز می‌شود و شاید بی دلیل نیست که ما امروز در ارزش‌گذاری‌ها بر این تلقی بیش از خود واقعیت داریم حساب می‌کنیم.
مشکل جایی‌ست که واقعیت در زیر سطح تلقی‌ها، در حال پیش‌روی‌ست؛ روزی که بر سطح تلقی فوران کند، یک جور بیداری دیرهنگام در پی خواهد داشت. روزی که تصور پیروزی داری اما در لایه‌های عمیق واقعیتِ در جریان، به شدت شکست خورده‌ای و خبر نداری....

Displaying مجلس تمام گشت و ... - ...

انتخابات مجلس یازدهم پیچیدگی‌های خاصی پیدا کرده است؛ پیچیدگی‌هایی که. البته جدید نیستند و تقریبا چهار دوره اخیر مجلس و ریاست جمهوری را نیز با همین پیچیدگی‌ها سپری کرده‌ایم اما عجیب‌ند که نه در بین صاحب‌نفوذان و اصطلاحا نخبه‌ها و نه در بین مردم ظاهراً هنوز این تجربه به قدر لازم ته‌نشین نشده است تا از این درس بگیرند. حافظه سیاسی ما به شدت کوتاه و کم‌عمق شده است و به شخصه این رسانه‌ی جدید یعنی همین بستر مجازی ارایه پرفشار محتوا را یکی از مسببان جدی این کم شدن حافظه‌ها می‌دانم که ... بگذریم.

Displaying هندسه پیچیده انتخابات ...

مجلس باید جوان باشد یا پیر؟ می‌توانی بگویی پیرها چه گلی به سر ما زده‌اند که حالا دوباره این دوگانه را مطرح می‌کنی؟! اما مگر از کار جوان‌ها چقدر مطمئنی که حالا می‌خواهی تصمیم‌گیری انقلاب را به دست‌شان بسپاری؟! یعنی دو طرف این معادله به اندازه‌ی مشخصی نامعینی دارد و بد نیست بیش‌تر در مورد این فکر کنیم.
جوان در خودش نیرویی دارد که تغییرات را ساده‌تر می‌کند. جوان آینده دارد. جوان میراث‌دار فردای این کشور است. برای همین هرچه پیرترها مصلحت‌اندیشی می‌کنند، جوان‌ترها بی‌کله و بی‌پروا حرکت می‌کنند؛ می‌روند تا آینده را بسازند....این شورانگیز نیست؟! فریبا نیست؟ آدم را سر کیف نمی‌آورد؟ به خصوص که حالا چهار دهه است که جوان‌هایی پیر شدند و عرصه جولان به جوان‌ترهای بعد از خودشان ندادند و حالا به قاعده یک سهم‌خواهی طبیعی تمدنی فرصت جوان‌ترهایی دیگرست!
اما این‌ها همه تصویری در خلا است و با واقعیت میدان فرق دارد. حداقل آن‌طور که بشود به این اعتماد کرد تطبیق ندارد.

عالم هوشیار است.
کوه‌ها می‌شنوند؛ درخت‌ها می‌فهمند؛ دریاها در دل غوغا دارند؛ آسمان‌ها چشم به راه‌ند.
مورچه‌ها، گل‌ها، سبزه‌ها، حواصیل‌ها... همه در اوج آگاهی‌ند و کمال شور و اشتیاق...
برای همین نباید یکه بخوری وقتی می‌بینی قد کشیدن حیات را بین این خاکسترها و آهن‌پاره‌ها...
#درست_زیر_پای_ابومهدی #شب_جمعه

 

پ.ن: تصویر را ۱۰ روز پس از حادثه، گرفتم. از خرابه‌های ماشین ابومهدی در گوشه‌ای از بغداد؛ جایی که سبز شده بود. درست زیر پای ابومهدی. درست زیر پای حاج قاسم....

خاطرات همیشه هستند. مناسبت‌ها وجود دارند و اصلا زندگی همین طوری پذیرفته و شیرین می‌شود.
اما چه قدر می‌شود و باید جامعه را بر مدار مناسبت‌ها مدیریت کرد؟ مسأله این است که ما در کشور خیلی زیاد مناسبت‌زده شده‌ایم. به این می‌گویم «مناسبت‌گرایی».
من فکر می‌کنم مناسبت‌گرایی امروز ما، فرهنگی‌ست که ته‌نشین فرهنگ ایرانی ضرب در سال‌های انقلاب و دفاع روی کشور ماست.
حتی شاید عقب‌تر؛ شیعه برای عرض وجود در پس تاریخی که در آن هیچ وقت «متن» نبوده است نیاز به مناسبت داشته است. و اصلا وقتی «حاشیه» و اقلیت هستی مناسبت شاید بزرگ‌ترین «دستاویز پیاپی ماندن» است.
مناسبت اجازه می‌دهد تا به جای یک حرکت ممتد و آرام و مستقر، روی لحظه‌هایی پرشور و هیجان تمرکز کنی. لختی فکر مفید بودن سرشار داشته باشی و همه کارهای دیگر را کنار بگذاری. معطوف هدفی کوتاه‌مدت باشی.
مناسبت‌گرایی فکر بلندمدت نمی‌خواهد، فردای مناسبت مهم نیست. مناسبت‌گرایی حتی خیلی خیال دیروز هم نمی‌خواهد. در مناسبت، مدیریت روی‌داد مهم است. مهم همین لحظه‌هاست که باید درست سپری شود.
ما امروز شاهد تمرکز بر مناسبت در کشور هستیم.

صبح روز قبل از موشک‌ باران عین‌الاسد و واقعه‌ی ناگوار اصابت موشک به هواپیمای اوکراینی، با محمدحسین حوالی غرب تهران بودیم. ناگهان در دل شهر و در یک خیابان اصلی و پرتردد یک سامانه‌ی موشکی کاور پیچیده شده روی یک هجده چرخ از کنارمان گذشت. برگشتم به محمدحسین گفتم «ببین چه خبره!؟ نگذاشتند شب منتقل کنند. حتما جدیه‌ها!»
عجله برای نصب این سامانه موشکی جدید برای چه بود؟ که باید فی‌الفور و در میان روز می‌رفت و نصب می‌شد!؟
سامانه‌ای که حالا بعد از خبرهای مکرر معلوم می‌شود از نوعی روسی‌ست و اسرائیل طبق برخی از انتشارات اخیر ویکی‌لیکس کدهای نسل اول‌ش را چند سال پیش با روسیه معاوضه کرده و در اختیار دارد.
از قضا این سامانه در جایی جدید نصب می‌شود. جایی که پیش‌تر سامانه‌ای نبوده‌است؛ جایی که طبق اطلاعیه ستاد کل، نسبت به پروازی عادی و مسافربری موقعیتی داشته که آن پرواز «هنگام چرخش، کاملاً در حالت نزدیک شونده به یک مرکز حساس نظامی سپاه و در ارتفاع و شکل پروازی یک هدف متخاصم قرار می‌گیرد». این جانمایی عجیب نیست؟ جالب‌تر آن که دوربین [هایی] مشرف به موقعیت و کاملا آماده در همین حوالی و منتظر و نگران به همان نقطه در همان نیمه شب هستند!

Displaying سامانه موشکی وسط روز! - ص

بلاخره یک مرد پیدا شد.
کسی که جنم داشته‌باشد به گردن بگیرد! گردن سرفراز از نبرد موفق با بزرگ‌ترین ارتش آمریکا را پیش ملت خودش کج کند و از مو باریک‌تر آن را آماده‌ی پذیرفتن هر چیزی بداند... اما تو به خودت اجازه می‌دهی از هر گردنی که کج شد بالا بروی؟ یعنی تو فکر می‌کنی چون گردنی کج شده پس حق داری؟ یعنی واقعا توهم زده‌ای که چون خودت مغرورانه به خاطر صدها خطا و اشتباه و خباثت درونی‌ت گردن کج نمی‌کنی محقی؟ و آن گردن کج آب‌رو و احترام و حرمت ندارد که عزم کرده ای از آن بالا بروی؟
آیا واقعا فکر می‌کنی ماشین جنگ رسانه‌‌ت موفق شده‌است کشور را به زانو دربیاورد؟
ما اصلا انگار ساختار حالی‌مان نمی‌شود!؟
کشوری با این عظمت و با این شرایط، حتی کسی که ماشه چکانده را نیز اجازه ندارد مقصر جلوه دهد!
اصلا بیا فکر کن کروز بود و تو با این حرف‌های مسخره سرباز وطن را اخته‌ کرده بودی! وقتی ماشه نمی‌چکاند دوباره نباید برای کشته‌شدن صدها نفر می‌آمد و گردن کج می کرد؟
این چه فهمی‌ست که این چنین سربازان خود را اخته و دست و پا بسته می‌خواهد!؟
این چه بی‌منطقی احساسی‌ست که دیروز با شهادت حاج قاسم سلیمانی فریاد انتقام انتقام سر می‌دهد و حالا با یک واقعه کاملا طبیعی -در بحبوحه جنگ و نبرد- این طورمحق می‌شود؟ مسخره نیست؟
اما من راز‌ش را در این نمی‌دانم. یعنی در احساس صرف نمی‌دانم.

همه خبر را شنیدیم.
خبری شوکه‌کننده و فروریزاننده. خبری دردناک و سرد... خبری که هنوز هم باورش سخت است هرچند امکان‌ش همیشه هست. خبری که این حجم از شوکه‌کنندگی و سختی را نه صرفا در خود، که به واسطه‌ی حماقت و سوتدبیر مسئولین مرتبط و تصمیم نابخردانه‌ی رده‌های عالی نظام انقلاب اسلامی، پیدا می‌کند.
سقوط یک هواپیما اصلا خبر ساده‌ای نیست و کشته‌شدن چند ده نفر هرجای دنیا باشد کسی را خوش‌حال نمی‌کند.
اما تا زمانی که تقدیر مشترکی نمی‌یابی انگیزه‌ی تسلیت هم نداری... اما حالا تقدیر مشترک این پرواز با ما، و بهتر بگویم تقدیری که کشور ما برای‌شان -به خطا- رقم زد ما را به حادثه نزدیک‌تر می‌کند.

تابعیت حق می‌آورد و وظیفه!
وقتی اهل یک کشور هستی انتظار داری آن کشور تو را دریابد و کمک‌ زندگی‌ت باشد و در قبال آن هم خود را به خدمت اصول آن کشور وامی‌داری.
اما وقتی اهل دو کشور باشی مسأله یک جوری قابل مدیریت است.
می‌توانی مثلا تمام انتطارات‌ت را به یک کشور ببری و تمام خدمات‌ت را به دیگری!
می‌توانی از یکی پول دربیاوری و در دیگری خرج کنی!
می‌توانی در یکی زمین داشته باشی و در دیگری زمان بگذرانی.
در یکی هویت‌ت را قاب کنی و به دیوار بزنی و در دیگری بی‌هویت و فرهنگی فقط به لذت بیش‌تر فکر کنی.
تازه وقتی از یکی به دیگری رفتی نق بزنی و وقتی برگشتی افسانه بگویی و اگر هم در یکی بدنه‌ی مدیریتی خاضعی باشد، اصلا از آفیسری فلان دانشگاه دست دوم و سوم یکی بیایی و این جا یک‌شبه هیبت علمی دانشگاه مطرح این ور شوی....انگار دو تابعیتی تمام بچه‌زرنگی‌ست!
اهل دو کشور بودن صورت رسمی و عمیق دورویی‌ست و این در اخلاق خلاصه نمی‌شود. این عمیقأ به مسائل کشور و مصالح یک بوم ارتباط پیدا می‌کند.

خبر حادثه غم‌انگیز مسافربری اوکراینی در آسمان حوالی تهران دقیقا در صبح روشنی که اولین اقدام ایران در مقابل با نیروهای نظامی آمریکایی در منطقه می‌رفت رسانه‌های جهان را به هم بریزد در عین تلخی عمیقی که داشت، دست‌مایه رسانه‌ها برای به حاشیه بردن اخبار جنگ نیز شد.
حادثه خیلی عظیم بود. هشتاد و اندی از فرزندان ایران در آتش یک خطای -هرچند پرتکرار در جهان اما هنوز غیرقابل پذیرش- سوختند و طبعا ملت ما را داغ‌دار کردند.
اما این ضایعه همان‌قدر که برای ما ایرانی‌ها سخت بود، برای کانادایی‌ها هم سخت بود و جا دارد همین جا تسلیت‌م را به جاستین ترودوی خوش‌تیپ، نخست وزیر کانادا به خاطر ضایعه از دست دادن جمع بزرگی از شهروندان خدوم و پرانگیزه‌ی کانادا اعلام کنم.

Displaying کانادا و پرواز ۷۵۲ تهر...

امروز در کرمان مردم حادثه نیافریده‌ند؛ حماسه آفریدند. آن قدر گرد شمع سید شهیدان مقاومت گشتند که دست آخر پروانه‌وار به آتش زدند! این کم چیزی‌ست؟!
اصلا این میان قصد ندارم خطاها و کم‌بودها را نادیده بگیرم. اما عظمت این عشق و شور مملو از شعور نمی‌گذارد که فعلا نگاهم را از بزرگی‌ش بردارم و به ضعف‌ها و خطاها معطوف شوم.
این ملتی که هنوز جنگی نشده و هنگامه بلایی نیامده و این طور عاشقانه و عمیق و این گونه سوخته دل و بال و پر باز چنان به آتش عشق شهیدش می‌زند که حالا داغ‌شان دل همه را پر کرده است را از چه می ترسانند؟! از جنگ؟ از نبرد؟ از مرگ؟ مرگ بازیچه‌ای بیش نیست پیش این ملت بزرگ....
و دو صد شگفت از فعالان رسانه و خبر و شبکه‌های مجازی که چرا به این حماسه عظیم -هرچند دردآور- نمی‌پردازند؟! ملت چنان شاهد شهیدان شده‌اند که حادثه آفریده و من و شما از ترس این که مبادا اصل حماسه سرداران شهیدمان مخدوش بشود از کنارش می‌گذریم!؟
ملت مانند جسم صدپاره‌ و پراکنده‌ی علم‌دار مقاومت، صدها ریختند و پراکنده شدند و این عجیب دیدنی و ستودنی و رشک‌بردنی و سخت پرداختنی‌ست...
این سوختن و پراکنده شدن از معرفت شهیدی‌ست که سوخته و پراکنده شده از معرفت رب اعلی‌ست... این عجیب ستودن دارد. عجیب!
و این ستودن مانند حادثه شهادت حاج قاسم، درد و داغ توامان با افتخار است؛ حماسه است.
پیکر این بزرگواران را در اوج عظمت و شکوه تشییع کنید و چون شهید عزیزمان در برشان بگیرید. برای آن‌ها روضه‌های فرح‌بخش شیعی بخوانید و بدانید به دوران جدیدی وارد شده‌ایم.
این‌ها ترجمان شهادت حاج قاسم بودند در قاعده یک ملت... 

امشب جلسه مهمی در مورد گام پنجم اقدامات ایران در قبال برجام پاره پاره در حال برگزاری است.
این بهترین فرصت برای اولین موضع رسمی کشور در پس این شرارت عظیم است. این بهترین زمان برای خروج رسمی ایران از کلیه تعهدات برجامی و حتی ان‌پی‌تی‌ست. ما هم‌اکنون در موضعی نیستیم که کسی جرات کند بیش از این پا روی دم‌‌مان بگذارد.(۱)
ایران امروز شیر زخم خورده‌ای‌ست که دوست و دشمن هرگز به این تصمیم نمی‌توانند ایرادی بگیرند. امشب و فردا اصلا روز عزا نیست!
ما امروز در اوج وحدت داخلی نیز هستیم و همه به برکت خون سیدالشهدای مقاومت است.
این تصمیم همین امشب می‌تواند در پشت آن درهای بسته گرفته شود و فردا در غلغله عشاق شهید و شهادت در خیابان‌های تهران، رسماً به تمام جهان مخابره شود.
این پیام خیلی خیلی صریح خواهد بود و جهان نیز خوب متوجه‌ش می‌شود.
و تازه این ابتدای راهی‌ست که تا قدس کشیده خواهد شد...
تیغ تشنه‌ای که از نیام برآمده به درون بازنخواهد گشت و دسته‌ای که به صبر سال‌هاست فشرده می‌شود حالا حالا در تکاپو و رقص خواهد بود.
بسم الله الرحمن الرحیم...


(۱) عراق را ببینید که چه راحت - فارغ از ضمانت اجرایی و چالش‌های واقعی پیش روی عراق در این موضوع- امروز خروج این کثافات را از عراق تصویب کرد. این جرات و قدرت برآمده از خون شهید و نتیجه شرایط موجود است. ایران نیز کارش امروز راحت.تر از فردا برای این تصمیم است.

صحبت از انتقام سخت در بین مردم جدی‌ست و دارد به مطالبه‌ای عمومی بدل می‌شود. طبعا روشن‌فکرهای جامعه نیز به دنبال هدایت توده، از «میل به انتقام» می‌گویند و این که چقدر می‌تواند مخرب باشد! با دغدغه تلاش می‌کنند تا ایران‌دوستانه و ملی‌گرایانه‌ به عاقبت ایران در پس شروع تقابل جدی با جهان بی‌اندیشند و به ما بفهمانند که «از زنده باد مرده باد بیرون بیایید و دقیق‌تر نگاه کنید، آن پرچم در باد نباید از اهتزاز بیفتد.» فارغ از این که پرچمی تا فقط سه رنگ باشد، حتما از اهتزار خواهد افتاد و چون نام الله معنای‌ش بدهد هیچ وقت از اهتزار نمی‌آفتد و نیاز به تقلا و مویه ندارد.
آن‌ها ما را می‌ترسانند که «به قانون چشم در برابر چشم روی آورده و جواب ترور را با ترور دیگری» بدهیم. آن‌ها تصور می‌کنند که پیش‌بینی معقولی از آینده منطقه دارند: ما وارد یک نبرد متقابل می‌شویم و بعد هم در دعوا که حلوا پخش نمی‌کنند! می زنیم و می‌خوریم. و این میان هزینه زدن و خوردن‌ها برای ملت ما بیش‌تر خواهد بود. آن‌ها برای ملت‌شان خیرخواهی می‌کنند و راست‌ش را بخواهید من در معدودی نوشته‌ها صداقت هم دیدم و فکر می‌کنم در این برکت وحدت ملی به جای انگ و طعنه و دعوا بد نیست روی همین هم با هم حرف بزنیم.

دوست می‌داری این امت را؛ دوست می‌داری! #اربعین

Image result for حاج قاسم سلیمانی  نماز"

حاج قاسم سلیمانی شهید شد.
و جز این نباید می‌شد. اصلا اولین روزی که لباس سربازی اسلام به تنی رفت، کفن گل‌گون هم زیرش دارد.
حاج قاسم سلیمانی شهید شد.
و چه تقدیر بابرکتی‌ست شهادت. و چه سخت است انتهای داستان یک مجاهد را جز شهادت تصور کردن...
حاج قاسم سلیمانی شهید شد‌.
تا همین آخرین دقایق داشت می‌جنگید. عرق می‌ریخت و بی هیچ حاشیه در راه اسلام و ندای جهانی انقلاب اسلامی مجاهدت می‌کرد. حاج قاسم! مبارکت باشد این گوارای گرم فرح‌ناک ابدی.... این هم‌نشینی به‌ترین‌ها و هم‌سایه‌گی انوار قدسی.
حاج قاسم سلیمانی شهید شد.
ما از شهادت بزرگ‌ترین‌های‌مان جز خیر ندیدیم. ما را شماتت نکنید و برای ما مویه نکنید. ما امروز در قله‌های عظمت خود هستیم.
حاج قاسم سلیمانی شهید شد.
کسی که تقوای‌ش یگانه‌اش کرده بود. کسی که کسی جای‌ش را نمی‌گیرد. زخمی عمیق بود فقدان او که جای‌ش پر نخواهد شد. حالا باید برای غربت انقلاب و مقاومت، غربت ره‌بری و از همه دردناک‌تر غربت حضرت بقیه‌الله‌الاعظم گریست... و کمر بست.
حاج قاسم سلیمانی شهید شد.
برکت شهادت‌ش برای ما، غربت‌ش برای امام - که به عزم و اراده و عرق و خون مجاهدان ان‌شاءالله مرتفع خواهد شد- اما روسیاهی‌ش و هزینه‌هایش قطعا پای آمریکا خواهد بود.
هزینه سلیمانی یک رییس جمهور با یک ناو، یک پایگاه و حتی یک کشور نیست. خون سلیمانی اول منطقه و بعد عالم را خواهد گرفت.
حاج قاسم سلیمانی شهید شد.
فرمانده ارشد و رسمی کشور ایران که به دعوت رسمی عراق در آن‌جا فرماندهی می‌کرد. به طور رسمی و با دستور رسمی رئیس جمهور آمریکای متجاوز و در خاک عراق.
ایران حالا باید به صورت کاملا رسمی و کوبنده انتقام بگیرد. در واقع دشمن هم فقط همین صراحت در رفتار و قاطعیت را می‌فهمد و لاغیر. و این جدای از انتقام‌های خرد و کلانی‌ست که محبان جهانی سلیمانی در گوشه گوشه‌ی منطقه و جهان از خرد و کلان ایالات متحده می‌گیرند...
 

بچه که بودیم؛ به ما فهمانده بودند که حیات یک لطف بزرگ است از جانب خداوند. برای همین همیشه تولد برای ما شگفت انگیز بود. در تولدها این تو بودی که باید با ذخیره عیدی‌ها و سرمایه‌های‌ت برای خانواده کیک می‌خریدی و شکر «بودن»ت را به جا می‌آوردی. خبری از جشن و مراسم و مهمان و ... نبود. خانواده دور هم جمع بود و تو کیک می‌خریدی! البته خانواده‌های ما هم جمعیت خودشان کافی بود برای یک دورهمی و کیک خوردن!

ما در فضای هنر، در دانش‌گاه و حرفه‌ و رسانه‌ و... و در تنفس این‌ها با دو تعبیر روبه‌رو هستیم. «هنر» و طراحی.
هنر (Art) و طراحی (Design) آن قدر کنار هم می‌آیند و نام دانش‌گاه‌ها و مراکز آموزشی و بنیادهای فرهنگی را شکل می‌دهند، که گاهی جدایی ناپذیر می‌شوند و احتمالا خیلی‌ها هم این دو را یکی می‌گیرند. برخی هم اصلا معانی دیگری با گفتن این کلمات منظور می‌کنند. مثلا خیلی‌ها هنر را یک «ذوق» می‌بینند و طراحی را «ترسیم چیزی از جهان واقع» می‌فهمند.
در واقع این کلمات به خصوص در زبان ما فارسی، آمیخته‌ی معانی متعددی است و سخت می‌شود یک معنای خاص را برای هر کدام توضیح داد. و البته من می‌خواهم در این چند خط همین کار را بکنم. اول بگذارید لب کلام را بگویم:
هنر در زبان جهانی امروز یک تقلای آگاهانه -و عموما زیباشناسانه- برای پاسخ به یک دغدغه درونی‌ست و
طراحی در زبان جهانی امروز یک تقلای آگاهانه - و عموما زیباشناسانه- برای پاسخ به یک صورت مساله بیرونی‌ست.
حالا این‌ها یعنی چه و ما در نسبت با این دو داریم چه می‌کنیم؟ بگذارید کمی توضیح بدهم.

چرا باید از ایران نرفت؟
هر زمان که تنشی در کشور می‌افتد، گفت‌گو از مهاجرت هم بالا می‌رود. این بار بعد از تنش بنزین، که تنشی روی تنش‌های مکرر ایرانِ تدبیر و امید بود، دوباره صحبت از مهاجرت و تصور ساخت بهشتی برای زندگی فردی، خارج از ایران داغ شده است. این بار من از کسانی که انتظارش را نداشته‌ام نیز شنیده‌ام...
خب واقعا چرا باید از ایران نرفت؟ «ایرانی بودن» یا «غیرت وطنی» یعنی خون و خاک این ظرفیت را دارد که کسی را یک‌جانشین کند؟
خیلی باید ساده باشیم که در رقابت بین جنگل‌های شمال و دامنه‌های سبز آلپ فکر کنیم کسی ممکن است این را به آن ترجیح بدهد؟
در کویر مصر عیش کند یا در نوادا در بلک‌راک‌سیتی!؟
دیسکوبارهای شبانه تایم اسکوئر کجا و این کافه‌های قبل نیمه‌شبْ به زورِ اماکنْ بسته‌ی ما کجا؟
پیاده‌روی سبز برود از «مسیر سبز» اسالم به خلخال یا از «مسیر بلند» شامونی تا والای جنوبی؛ از فرانسه تا سوئیس.
آبشار دوقولو برود یا نیاگارا… و قطعا نیاگارا!
پشت لپ‌تاپ در تهران سهم‌ش را از جیب خلایق بگیرد یا در منهتن؟
اصلا چرا باید کسی بین این دوگانه‌ها توقف کند و اصلا چرا باید یک نام یا مکان جغرافیایی برای کسی مهم باشد؟! این الکی ایرانی‌بازی‌های فرودگاه امام را به کل نمی‌فهمم…
چه چیز ایرانِ امروز هست که ممکن است کسی را مجاب کند تا از این خاک نرود و بماند؟!

Displaying وطن کجاست؟ - چرا باید ...

بنزین گران شد.
وضعیت معاش امت متوسط و محروم بیش از پیش دچار ابهام و سردرگمی‌ شد. خیابان‌های تهران و بسیاری از شهرهای ایران مقارن با برف پائیزی و زیبای پایتخت با طعم اعتراض مسدود شد. اخبار متعدد تخریب‌ها و آشوب‌ها و ... دل خیلی از دوست‌داران کشور و انقلاب را لرزاند. و البته هزینه‌های روانی اقدام ناگهانی دولت در شب میلاد نبی اکرم (ص) خیلی بیش‌تر از هزینه‌‌های تخریب‌ها و اعتراضات بود. این‌ها اما باعث شد تا رویه‌های تصمیم‌گیری این روزهای کشور را جدی‌تر بگیریم و دل‌مان برای «جمهوریت» در حال زوال‌مان به تپش بیافتد.
در خبرها و گفت‌گوهای خبری مشخص شد که این تصمیم از اساس تصمیم دولت نیست بلکه تصمیم «شورای عالی هماهنگی اقتصادی قوای سه‌گانه» بوده است. شورایی که براساس یک صحبت نقل شده از رهبری و به تلقی سران قوا برای عملیاتی کردن راه‌بردهای اقتصادی کشور در دوران تحریم شکل گرفته است. یعنی آمده که مثلا کار جهادی کند و ضعف ساختار را جبران کند.
اما همه مشکلات ظاهرا در همین جاست و حالا با حرکت ناگهانی این شورای خودخوانده، سوال از چرایی وجود این شورا می‌تواند قوت بگیرد.

Displaying «شورای عالی» یا «جمهوریت»

چند روزی اینترنت نبود. روز اولی که قطع‌ش کردمد خیلی‌های‌مان عزا گرفته بودیم. کسب‌وکارهای اینترنتی همه از کار افتادند؛ هرچند به لطایف‌الحیل حیاتی‌های‌شان یکی یکی به چرخه برگشتند. کسب‌وکارهای نوپا و جدید هرچند مبنایی اینترنتی هم نبودند در شوک این بی‌اینترنتی ناگهان درماندند و همه دو سه روزی انگار به کما رفتند انگار…
در لایه کسب‌وکارها قطعا این قطع چند روزه‌ی اینترنت همه را دچار مشکل کرد.
اما در لایه زندگی روزمره چی؟ در خانه‌ها و بین خانواده‌ها چه اتفاق افتاد؟
خیلی می‌شنویم این روزها که:
- کلی کار عقب‌مانده این چند روز انجام دادم!
- دیروز بعد مدت‌ها بلاخره کتاب خوندم! آن هم صدوپنجاه صفحه
- کلی زمان اضافه میاریم تو خونه
- می دونستی آسمون تهران هم ستاره داره!؟
- هرچی کار می‌کنی انگار نمی‌گذره!
- من یک خواب خیلی عجیب دیشب دیدم!
- من اصلا بعد مدت‌ها بلاخره خواب دیدم!
- -…
- با چند نفر آدم جدید تو خونه‌ام آشنا شدم!
این آخری هرچه قدر طنز باشد اما واقعیت دارد.

به شخصه
با بهینه‌سازی مصرف سوخت اصلا مشکلی ندارم.
با سهمیه‌بندی بنزین ، با کارت سوخت و حتی با دو نرخی بودن بنزین مشکلی ندارم.
اما با دروغ چرا.
با ریا، با نیرنگ چرا. با بازی‌های سیاسی مشکل دارم.
با فریب مشکل دارم.
با این دولت و شخص اول‌ش مشکل دارم که جمع همه این هاست.
و با کسانی که به نادانی یا به دلیل منافع زودگذرشان در روز روشن و با وجود ادله روشن برای ناکارآمدی او در دوره دوم ریاست جمهوری مقدمات رای آوری‌ش را فراهم کردند، مشکل دارم.
با کسانی که به دروغ برای‌ش نوشتند و تبلیغ کردند مشکل دارم؛
.
حتی با مردمی که درست ندیدند واقعیت ها را نیز مشکل دارم
با هر کسی به قدر خودش…

برخی پاسخ‌ها که در تاریخ تکرار می‌شوند، چند تفسیر محتمل دارند. یا تنها پاسخ ممکن به شرایطی مشترک هستند، یا پاسخی اتفاقی اما مشابه هستند و یا از یک جای مشترکی ریشه گرفته‌اند.
وقتی پاسخی خیلی ساده است، راحت‌تر می‌توانیم آن را اتفاقی بدانیم یا وقتی شرایطی خیلی روشن باشد خیلی سخت نیست که پیش‌بینی جوابی مشخص برای آن داشته باشیم. اما در برخورد با شرایطی پیچیده و در مواجهه با پاسخ‌هایی غیرساده تنها گزینه منطقی جست‌وجو از سرچشمه‌های مشترک میان دو تاریخ است. مثلا چه؟
تخت‌گاه لودویسی یک سنگ مرمر بزرگ تراشیده شده است که متعلق به فرمان‌روایی یونانی غربی در حدود ۴۶۰ قبل از میلاد است.
بر سه جبهه‌ی چپ و راست و پشت این سنگ بزرگ، سه نقش برجسته‌ی بسیار مهم کنده‌کاری شده که فعلا به نقش پشت تخت کاری ندارم هرچند اهمیت بسیاری دارد. اما بر سمت راست آن زن جوانی نشسته که تمام قد با چادری - درست مثل چادر زنان ما - پوشیده و دارد عودی مقدس را در کمال احترام و مراقبه و فکر آماده می‌کند. در مقابل در سمت چپ زنی عریان را داریم که بی‌پروا پا روی پا انداخته و در حال نواختن سازی سنتی به نام آلوس است.

Displaying دوشیزگان لودویسی - برخ... Displaying دوشیزگان لودویسی - برخ...

سوار ماشین شدم. پژو تاکسی زرد را جوان‌کی می‌راند که به نظر نمی‌آمد بتواند در این سن و سال مجوز تاکسی داشته باشد. بر خلاف این جوان‌ک خیلی زیاد در نقش‌ش فرو رفته بود انگار که از اساس برای تاکسی‌رانی به دنیا آمده باشد.
کمی که پیش رفتیم، سر صحبت را با جوان باز کردم.
+ تاکسی خودتونه؟
- آره
+ بهتون نمی‌خوره خیلی سن داشته باشین! تو این سن و سال هم مجوز تاکسی می‌شه گرفت؟
- آره خب می‌شه؛ اما...
+ پدرتون تاکسی داشتن؟
- نه داستان من مفصله. من هدیه گرفتم...
- من معدن خوندم. تو توحید کار می کردم؛ تونل توحیدو می‌گم. اون زمان یک کاری می‌کردیم خیلی پرهزینه و پرزحمت بود. چند نفر رو مشغول می‌کرد که یک حجم نخاله‌ای هر بار خالی بشه از تو کارگاه. من به این رییس کارگاه‌مون گفتم من یک طرحی دارم. یک طرح دادم که وقتی نخاله رو می‌کشن بالا، تحت وزن خودش رو محور بچرخه و خالی بشه. خلاصه کلی کم کرد کارمون رو. شهردار قالیباف بود، اومد دید کار رو خوش‌ش اومد، گفت یک جایزه بدن به من که طرح داده بودم.
- بهم گفتن چی می‌خوای؟! ؛ خونه‌مون تو طرح بود. گفتم مجوز تاکسی!
- کلی مسخره م کردن دوستام. گفتم من این طوری راحت‌ترم که برم و بیام . شما نمی‌فهمین...
- خلاصه این شد که تاکسی گرفتم.
+ یعنی بعدش کارتون شد تاکسی‌رانی!؟
- دقیقا که نه. اما دوست دارم! میام بیرون باهاش و کار می‌کنم.

خیلی خوب در نقش‌ش بود. انگار که از ابتدا برای این کار ساخته شده باشندش..

ببینید من فکر می‌کنم برای آدم‌های بالغ عاقل، روی یک خط صاف، سه تا نقطه، سه تا منزل هست! این یعنی وسط این نقطه‌ها و پس و پیش‌شون چهار تا بازه وجود داره. تقریبا این طوری:
««___۲۰ سالگی___۲۵سالگی___۳۰ سالگی___»»
این یعنی چی؟
این یعنی شما که داری این رو می‌خونی یا الان در یکی از منزل‌ها هستی یا در بازه‌ها؛ و این که بفهمی دقیقا کجا هستی خیلی مهم‌تر از هر چیز دیگه‌ست!
حالا چرا این رو می‌گم؟ برای این:
اون طور که من می‌فهمم، آدم‌ها
تا قبل ۲۰ سالگی فرصت دارند با «علاقه‌هاشون» تصمیم بگیرن و جهان‌شون رو «مزه کنن»!
۲۰ تا ۲۵ می‌تونن رو استعدادشان حساب کنن و با «توانایی‌هاشون» جهان رو «بسازن».
۲۵ تا ۳۰ چشم باید بگردونن و با «فرصت‌هاشون» همراه بشن و جهان‌شون رو «بپذیرن»!
و بعد از ۳۰ باید رو واقعیت‌ها و «محدودیت‌هاشون» حساب کنند و جهان‌شون رو «تحمل کنن»!

Displaying از علاقه‌ها تا محدودیت‌ها


آب‌ هر شهر و دیاری را مدتی بنوشی طبع‌ت و خلق‌ت عوض می‌شود! این مثل بین ما معروف است.
چند ماه پیش برنامه‌ی شب معماری توسط گروهی معمار جوان و علاقه‌مند از شبکه چهار سیما به روی آنتن رفت. سردبیر و برگزارکننده برنامه چنان پرشور و انقلابی به مقوله معماری نگاه می‌کردند و آمده بودند تا در تراز انقلاب اسلامی روی آنتن زنده شبکه چهار کارنامه ۴۰ ساله معماری معاصر را به نقد و بررسی بکشند و چراغ راه آینده باشند... آن قدرکه لازم بود حتی گاهی مصلحت‌طلبانه بگوییم برادر کمی آرام‌تر! گام به گام!

هر اثری تعامل یا تجربه گفت‌گوی دو چیز است. یک آن فکر و اندیشه‌ای که پشت اثر است و ایده می‌گوییم‌ش و دیگری مجرایی که آن اندیشه یا ایده خودش را از طریق آن به ما نشان می‌دهد که رسانه یا مدیا می‌خوانیم‌ش. این رسانه می‌تواند از ابزار و مواد و بستر گرفته تا سبک و سیاق و هندسه و کلمات و آوا و ... باشد. شکل گیری آثار هنری را همیشه می‌شود در ضرب این دو یا بهتر بگویم در فهم این گفت‌گو فهم کرد؛ و حتی تاریخ هنر را.

امور عالم محسوس و فراتر از آن یعنی عوالم مثال و عقل و حضور (یا بگو دنیا و برزخ و قیامت و بعد از آن) بر پایه‌ی اصول و قراردادهایی هستند که گاهی از آن حیث که دست ما نیستند آن‌ها را سنت الهی و به قرائت‌هایی دیگر کیهانی می‌خوانیم و گاهی از آن حیث که روابط‌‌شان را درک نمی‌کنیم اصل می‌دانیم‌شان و گاهی هم که روابط‌‌شان را درک می‌کنیم، فیزیک و قاعده و علم ... می‌بینیم‌شان. 

در هر صورت جهان ما چه در سطح محسوس و چه فراتر از آن واقعیاتی دارد و حقیقیاتی که همه بالاتر از وجود هستند. یعنی هستند و به شرف همین «هست بودن» مورد اعتنا هستند! 

فانتزی اما امری غیرواقعی‌ست. شاید بتوان گفت ریشه در واقعیت دارد اما توهم هنرمندانه آن را اصالت می‌دهد که با خیال فرق دارد. فانتزی اگرچه فرم دارد و به واسطه همین فرم‌ش سطحی از وجود را دارد اما به واسطه نفی همان روابط واقعی و حقیقی، غیرواقعی تلقی می‌شود. فانتزی مرزهای روابط واقعی و علی و معلولی را در می‌نوردد و از این حیث در بند واقعیت گرفتار نمی‌شود. چه بسا که به همین دلیل برای بیان برخی ایده‌ها، مدیای فانتزی مدیایی کارآمدتر خواهد بود. از سوی دیگر افسار فانتزی به دست هنرمند است و در واقع فانتزی عرصه تاختن هوس هنرمندانه و فرار از رویارویی با واقعیات و اصل‌ها و ایده‌های ازلی و آداب و قوانین اجتماعی و بایدها و نباید‌ها و سبک‌ها و ... و هر نوع ذات‌گرایی یا شبه ‌ذات‌گرایی‌ست که بخواهد به نوعی هوس و خیال را محدود کند. فانتزی از این حیث که در محدوده‌ی توان اوهام بشری‌ست و امکان توهم دارد بهره از وجود دارد اما از همین حیث در بهره‌ای به مراتب پایین‌تر از سایر سطوح وجود قرار می‌گیرد. فانتزی به سطحی از روابط می‌پردازد که در محسوس و فراتر از آن نیست و با اتمام جهان حس تمام می‌شود. مرز فانتزی با خیال اگرچه اندک است اما مرزی این میان هست.

فانتزی از این منظر که در کار ارضای نفس و توهم هنرمندانه است، کم‌تر مدیای مناسبی برای بیان «امور واقعی» است، حالا تصور کنید این فانتزی بخواهد به مرز حقیقیات یعنی در ترازی بالاتر از واقعیات محسوس هم وارد بشود! مدیای فانتزی به همین دلیل کم‌تر توان آن را دارد تا امری واقعی یا حقیقی را تبیین کند! و کاش این بود! مدیای فانتزی به همان دلیل که در خارج از واقع و به نوعی در زیر واقعیت واقع است، در بیان واقعیت حتی از واقعیت هم کم می‌کند. تصویری واژگون می‌دهد که حتی همان معرفت واقعی را از ما می‌گیرد چه برسد به این که در کار حقایق درآید. این زمان احتمالا باید منتظر واژگونی عمیق معانی و هبوط (نخوانید نزول) هبوط اسف‌ناکی باشیم.

حالا چرا این‌ها را گفتم!؟ دوستان خوبم در هیئت هنر (هیئت محبین اهل بیت (ع) دانش‌جویان و دانش‌آموخته‌گان هنر) که به حق این سال‌ها، پرانرژی‌ترین مرجع زایش هنرهای عاشورایی کشور بوده و هست، هر ساله در آستانه برگزاری روی‌داد معروف سوگ‌واره هنر و حماسه‌، از پوستر اعلان این سوگ‌واره پرده برمی‌دارند. پیش‌تر نمونه‌های موفق و عالی از این پوستر اعلان‌ها نیز توسط هیئت هنر عرضه شده است که این‌جا یا این جا می‌توانید برخی را ببینید. این پوسترها اگرچه در ترازهای مختلف هنری قابل نقد و تحلیل هستند اما هر کدام نمونه‌ای قابل بحث و عالی از طراحی پوستر عاشورایی به شمار می‌آیند.

هیئت هنر به تازگی جدیدترین پوستر برنامه سوگ‌واره هنر و حماسه را منتشر کرده است؛ پوستری که بر خلاف بسیاری از تجربه‌های قبلی محل بحث فراوان است و برای منی که هرچه دارد از هیئت هنر دارد، سخت است اگر درباره‌ش حرف نزنم.

چند سالی ست که غدیر دارد بیش از پیش مورد توجه قرار می‌گیرد و این البته به جز روح فرح‌بخش زمان و دوران، بی ارتباط با تلاش گسترده‌ای نیست که برخی از دردمندان و مبلغین تشیع دارند این سال‌ها برای غدیر صرف می‌کنند. خدا قبول کند.
اما من یک ابهام دارم. مشخصا غدیر یک عید است. و مشخصا در برخی متون عید بزرگ‌تر. فعالان این سال‌ها سعی دارند از مفهوم کلی عید بودن غدیر، یک فعالیت وسیع اجتماعی شاد بیرون بکشند و غدیر را کم‌کم به روی‌داد فرح تشیع در مقابل محرم به مثابه روی‌داد حزن شیع ترجمه کنند. بر روی غذا دادن و جشن گرفتن و عیدی دادن و ... کلی تمرکز شده است و احادیث و تحلیل‌ها و ... فراوان نقل می‌شود.
اعیاد بزرگی نظیر فطر و قربان با خودشان همه این ها را دارند و طبعا مناسکی ه متناسب با یک جشن مردمی تعریف کرده اند، نظیر دور هم جمع شدن و اذکار جمعی خواندن و تحریم روزه که خودش بار شادی مردمی را طبعا کم می‌کند.
مناسک غدیر اما با روزه شروع می‌شود. غدیر در عین شادی درونی عمیقی که همه برای آن تصور داریم اما گویا در مناسک‌ش با یک عید مردمی و لذت‌بخش تفاوت دارد. گویا توجه خاص شیعه به نعمتی که برای‌ش بل‌که برای عالم خاک آمده، در این عید در قالب تضرع و کرم به فقرا و هم‌نوع و ... درمی‌آید نه تظاهر شادی و جشن گرفتن و لذت بردن و ...
نمی‌دانم. من محدث نیستم اما از روح شریعت می‌پرسم. من این میان اختلاف می‌بینم. و امیدوارانه منتظرم تا طبیبی این دوبینی را درمان کند. برای‌مان بگویید تا بهتر بفهمیم.