یانون

گاه‌نوشته‌های یا.نون

یانون

گاه‌نوشته‌های یا.نون

۲۱ مطلب با موضوع «دل‌‌نوشته» ثبت شده است

فرض کنید شهید حججی یا سایر شهدای مظلوم مدافع حرم هم‌کلاسی شما یا هم‌محلی‌تان بود. فرض کنید یک عمر در کنار او بودید و ناگهان با آن تصویر عجیب شورانگیز مواجه می‌شدید. فرض کنید اصلا کل ماجرا در یک روستای دورافتاده و در بین یک جامعه محدود رخ داده بود... به نظر شما در این حالت چه بر سر بازمانده‌ها و مطلعین می‌آمد. مثلا اگر کل این واقعه از آغاز تا انجام‌ش در دل یک روستا، به دور از رسانه‌ها و تبلیغات و ... رخ می‌داد چه می‌شد؟ قطعا زندگی خیلی‌ها را متحول می‌کرد.. آینده مردم روستا را عوض می‌کرد. تاریخ‌شان را به بازی می‌گرفت. اسطوره‌ها و داستان‌های‌شان را برای سده‌ها شاید تغییر می‌داد. چنین حادته‌ای چنان از «کیفیت» برخوردار بود که جهان پیرامون خودش را به کل تغییر دهد و زمان را به بعد و قبل خودش افراز کند...

اما حالا چه شده؟ رسانه‌ها خروار خروار خبر و حواشی واقعه را منتشر می‌کنند. همه مطلع شده‌اند. همه دارند در مورد شهید حججی، شهدای مدافع حرم، باید و نباید این دفاع، مظلومیت مدافعان حریم اسلام و چه و چه حرف می‌زنند. اما واقعا چه‌قدر زندگی‌ها تغییر می‌کند یا چه‌قدر مسیرها عوض می‌شود؟! چه‌قدر زمان برای ما به بعد و قبل این واقعه‌ و چنین واقعه‌های عظیمی تقسیم می‌شود. ما به جای ارتباط واقعی و نزدیک با مساله، در «کمیت»ی عجیب موضوع را حل و فصل می‌کنیم. خبرهای متعدد، پست‌های اینستاگرامی پراحساس، یادداشت‌های تجلیلی، حتی استقبال‌های شورانگیز از خانواده شهید، حتی‌تر اختصاص تریبون‌های متعدد جمعه و جماعات به مساله.... اما چیزی تغییر نمی‌کند. چیزی واقعا بین ما تغییر نمی‌کند. یک شور هرچند باشور اما زمان‌مند و فروکش‌کردنی‌ست. شگفت‌آورتر آن‌که حتی چنان کمیت را بالا می‌بریم که برای نزدیکان و صاحبان تاثیر پیرامون شهید نیز گاهی موضوع را کم‌عمق می‌کنیم. شوری که تنها کفی‌ست روی اقیانوس کیفیت حادثه. «فاما الزبد فیذهب جفاء...»

برای کسی چون من! 
که اساسا تتلو و تتلوها را همین چند روز شناخته‌ و هیچ درک روشنی از آن‌ها و جهان‌بینی آن‌ها نداشته، 
و همین چند روز به لطف کثافت اهل رسانه و جامعه مدعی اخلاق سبز و بنفش، از گوشه‌های معصیت‌های دور آن‌ها آشنا شده‌، 
و باز به لطف رسانه و جامعه مدعی آزادی بیان سبز و بنفش، فریاد رسای این فرد و  طعنه و توهین و ناسزای مخالفان سیاسی حرف‌های او را کاملا شنیده،
و بازتر به لطف همین رسانه‌ها و جامعه‌ی کینه‌ای قبیله‌گرای سبز و بنفش در فرصت زمان کمی به اشرافی حدودی از نحوه منطق و استدلال و جهان‌بینی این بنده خدا واقف شده‌،


برای چون منی، 
حتی نوع توحید این بنده خدا نیز سخت جالب و فریب‌ناک و قابل تامل است... توحیدی که شاید میان خروارها گناه سربرمی‌آورد.
صداقتی که پشت احساسات راحت این‌ها نشسته حتی گونه‌ای صادقانه، عوامانه، دل‌پذیر، تلنگرزن و مقایسه‌پذیر از توحید را به نمایش درمی‌آورد که در رقابت با توحید اهل فضل و منابر، در رقابت با توحید آخوندهای دولتی و سه‌لتی، در رقابت با مدعیان اخلاق و دین و دانش، در رقابت با طبقات نرمال جامعه که ممکن است تتلو را به طور طبیعی -و به حق- خارج از خود بپندارند، سخت عرض اندام دارد و معلوم نیست کدام زودتر به خط پایان برسد.....

ما بندگان مطلق اوهام خویش‌تن‌یم......

همیشه بعد از انتخاب‌های سیاسی یک حالت شکری در آدم باید به وجود بیاید. فارغ از نتیجه‌ها که دست‌به‌دست‌ می‌شود - و این مقتضای مردم‌سالاری دینی‌ست که خمینی کبیر از فقه اجداد طاهرین‌ش برای ما به یادگار گذاشت - دو مهم این شکر را واجب می‌کنند. 

اول این که ما انتخاب کردیم. ساکت و خاموش و سیب‌زمینی نبودیم. نسبت به آن‌چه که بر سرنوشت ما تاثیر خواهد داشت فعال بودیم. آینده کشور، ملت، فرهنگ و تمدن‌مان و بزرگ‌تر از همه این‌ها آینده جهان، بشر و مستضعفین آن‌ برای‌مان مهم بود و سرمان در برف زندگی فرونرفته بود....

دوم این که نظام اسلامی ایران -که تنها امید مستضعفین‌ دوران‌های نزدیک است- با این شور و انتخاب‌ها تنها و تنها و تنها قوی‌تر و قوی‌تر‌ و قوی‌تر می‌شود....

اگر هم مقتضای رای ملت ایران، گاهی برخی از شعارها و اعتقادات اسلامی انقلاب برخی از حامیان خود را در سطح کارگزاری نظام اسلامی برای مدتی از دست بدهند، چیزی در جهان جابه‌جا نشده است؛ انقلاب اسلامی‌ می‌رود تا جهان بزرگ‌تری از ایران زمین بسازد.

سخت است برای آدم که مدت‌ زیادی بخواهد و گاهی هم حتی فکر کند که می‌تواند اما نتواند برود.....

سخت است چند ماه بدون زیارت او زندگی کنی. 

مدام چشم به تصویرها بدوزی و با سلام‌های پایان هر نماز دل‌خوش کنی......

سخت است اما

هرچه رضا رضا باشد.
 

دریافت
حجم: 1.04 مگابایت
 

عید مبارک..........

ماه ماهی‌قرمزهای خدا...

تور بیاندازید در باقی‌مانده از شعبان
ماهی‌های حسنات دارند همین جور از لای دست‌هایمان می‌روند.....
 

سال قبل همین حوالی بود،
نه! اصلا روز بیست و نهم بود. روز آخر سال 89 که اسباب کشیدیم و از خانه دوست‌داشتنی قبلی "موقتا" به این جا آمدیم. خانه قبلی حیاط خوبی‌ داشت. باغ‌چه‌ی باصفایی داشت و دو خرمالو و دو انجیر و یک توت و یک نارنج و یک محمدی خوش قد و قامت و یک عالمه شمشاد و گل سرخ. چند یاس هم خودم کاشته بودم. یکی از آن وحشی ها که بوی تندی دارد و یکی محبوبه شب. یکی هم رازقی بود که دو بار در سال گل می داد و تمام خانه را بویش برمی‌داشت. دو انگور هم همین سال آخری کاشتم و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که همین سال هم میوه داد. البته فقط یکی‌شان! دو خوشه انگور آب‌دار و شیرین! خلاصه دوست‌داشتنی بودن آن خانه -که دیگر خراب شده و جایش را آپارتمانی چند طبقه مانند همه آپارتمان‌های سرزمین من ! گرفته - از حد بیان این وبلاگ ساده واقعا بیرون است و این چند خط را هم داغ دل تازه کردم.

انجیرهای ما

چند روز پیش را با بروبچه های خوب هنر مشهد بودم.
بعد از سفر هم در مصاحبت با عزیزی چیزی شنیدم که با آن چیزهایی که در سفر مشهد از بچه ها شنیدم نزدیک بود
و لاجرم این پست را می نویسم چون انگار نیاز هست که خودمان را واکسینه کنیم....

کمی بلند است و برای هرکسی توصیه به خواندن نمی‌کنم؛ هر چند عزیزان و دوستان نزدیکم‌ کاش بخوانند...لااقل


تسلای غم وفات‌ش را خدمت برادرش باید برد...  

 

خیلی این خاندان کرم منت دارند بر آدم ها....

رفته ام حمام برای غسل جمعه. ناگهان به خاطرم می رسد غسل زیارتش را هم بکنم. ساعت یازده و نیم روز جمعه است.

ساعت هنوز دوازده نشده. و من بلیط ساعت سه و ربع روز جمعه تهران به مشهد را رزرو کرده ام.

خیلی این خاندان کرم، منت دارند بر آدم ها.

دل‌شان نیامد انگار که نپذیرندم.

به مشهد می روم؛ یا می برندم.

حلال‌م کنید....